تبليغاتX
خانه فرهنگ رستاک

مرگ را دوست دارم چون تنها راه گریز از این زندگی است.زندگی ای که دوست دارمش ولی نمی توانم آن چنان که بایسته است از آن استفاده کنم چون نمی خواهند و نمی خواهم.

مرگ به من این امکان را می دهد که دیگر تخیل بیهوده نورزم و خود را ایمان آورم که دیگر زندگی کردن در یک دنیای موهوم را نخواهم داشت. به ناکجا آبادی می روم که درست نمی دانم کجاست ولی آنجا شاید دیگرجهانی باشد که بتوان کسانی را یافت  که آنان هم بخواهد به واقعیت بپیوندد.

ولی نمی دانم شاید آنجا هم کماکان جهان تخیلات و موهوماتی است که باز هم باید باشی و مهم نیست که نباشی.

نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 2:59 توسط | |

            

    با آثار و نوشتاری از:

حمید منشی ،حامد زارع، عارف آهنی، محمد اسماعیل حق پرست،

عبدالمحمد بابایی، صدرا جعفرپور  و احمد نبی زاده

نیمه شب دوشنبه

نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 5:37 توسط | |

راجع به انقلاب مشروطه نوشتن صرف پرداختن به مقطع زمانیش بسیار سهل است و خطا، چون انقلاب مشروطه آغازگر یک جنبش دموکراتیک در ایران بود ویکی از منزلگاهایی است که تاریخ تطور ایران زمین از آن گذشته است.

در این بستر تاریخی، روح ایرانی با گذشتن از منزلگاهای مختلفی که از ایران باستان آغاز می شود خود را در تاریخ می یابد و سیر حرکت خود را آغاز می کند . روح ایراتی در این بین با دو چالش اساسی روبرو می شود که حمله اعراب و مغولان پهن بینی است.

اندیشه ایران شهری در اولین برخورد،خود را در برابر سنتی دید که لاجرم گریزی از آن نبود و آن را در کنار خود جای داد و با آن به سیر حرکت خود ادامه داد تا اینکه به یک نقطه عطف(عصر صفوی) رسید که در آن آیران زمین یکپارچه شد ولی بوسیله اندیشه شیعی اسلامی، ودر این زمان بود که گفتمان اسلامی خاص توانست خود را بر اندیشه ایران شهری غلبه کند.

تا اینکه این روح متصلب در گذر تاریخی و زمانی خود این منزلگاه را طی کرده و پس از پشت سر نهادن سختی های بسیار توانست به یک جایگاه ثبات برسد که همانا حکومت قاجاربود،و در انجا بودکه از نیمه دوم سلطنت ناصری خود را در مقابل سنت جدیدی دید که گریزی از آن وجود نداشت،به نام سنت غربی.

هر چند که این روح ایرانی بوسیله فارابی با سنت یونانی که زیربنای سنت غربی بود اشنا بود و حتی بوسیله آن به پرورش و ارتقاء سنت اسلامی پرداخت.

ولی این بار فارابیی نبود که برای آن نصی بپردازد و اگر هم می بود از عهده آن بر نمی آمد چون بسیار سترگ و پر مایه بود و ما با آن کاملا بیگانه.

تا اینکه امیر کبیر آمد و دارالفنون را تاسیس کرد تا ما را با علوم غربی آشنا کند و جوانان ایرانی را به فرنگ فرستاد تا ما را هر آن برای رسیدن به این مقصود بزرگ آماده کند .و پس از او سپهسالار یکی از صدر اعظم های هشیار ایران آمد و فهمید که ایران یعنی شاه و شاه یعنی ایران و تنها کسی که باید بخواهد تا بشود کسی نیست به جز شاه ناصری و ترتیبات سفر او را به فرنگ مهیا کرد تا او خود ببیند که در فرنگ چه خبر است و در ایران...

و در اینجا بود که ناصرالدین شاه خوب فهمید که اگر اندیشه غربی را بخواهیم او دیگر جایگاهی ندارد،دیگر در مخیله یک فرد مدرن پدر ملت نمی گنجد،شاه نمی گنجد پس دید و دید و دید...

تا اینکه او هم رفت وشاه شهید شدو پسرش جای او را گرفت ولی دیگر در این زمان مردم بوسیله مهاجران قفقازی و دانشجویان که به میهن بازگشته بودند تا حدودی با این سنت آشنا شده بودند و میخواستند دیگر رعیت شاه نباشند بلکه هر چند ابتدایی شهروند باسند.

و در روز 14 مرداد بود که روح ایرانی یکی از باشکوه ترین روزهای خود را پشت سر گذاشت،قوام السلطنه وزیر حضور مظفرالدین شاه فرمان مشروطه را به توشیح ،دیگر،خدمتگزار مردم رسانید و انقلاب دموکراتیکی که به قول توکویل هیچ گریزی از آن نیست به ثمر رسید.  

                                             

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 23:1 توسط عارف آهنی| |

"اخطار! علیحضرت ظاهرا فراموش کرده است که تاج و نگین پادشاهی را  نه از شکم مادر خویش آورده است و نه حکم فرمانروایی مطلق از جهان ناپیدای ارواح در دست دارد. او باید به یاد داشته باشد که سلطنتش فقط موکول به قبول و یا رد مردم است."
                                                                                              گزیده‌ای از متن یک بیانیه انقلابی

۱۰۲سالگی مشروطه ایرانی در نوشتار
کاظم رحیمی‌نژاد- محمد‌رضا مریدی؛کتایون‌تقی‌زادگان-حمید منشیحامد زارع
 عارف آهنیمحمداسماعیل حق‌پرست- صدرا جعفرپور
دوشنبه ۱۴مرداد۱۳۸۷

نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 2:5 توسط |

روایت
صدرا جعفرپور- محمداسماعیل حق‌پرست-حامد زارع- حمید منشی-کاظم رحیمی‌نژاد

از عشق و جنسیت

یکشنبه-ساعت صفر!

نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 14:40 توسط |

به محمود احمدي نژاد با عشق و نفرت

 

"اينك اما چنين است كه براي بسياری، دور، دور گرديدن گرد امورمعمولي است. خوردن، خفتن شوخي كردن، پرگفتن، عشق ورزيدن، قهر كردن، كتاب‌خواندن، پرسه‌زدن، اعتراض‌كردن، ترسيدن و ...يعني زندگي كردن. از قيل وقال بيست ساله مدرسه سياست بسياري از دلها گرفته است يك چند نيز بر آنند تا خدمت معشوق و می كنند. لودگي نيست اين زندگي است. صريح‌تر بگويم دوم خرداد ازنگاه من حركت نو ويژه‌اي بود براي بازگشت به سوي زندگي و تمام امور معمولي كه يك چند در فراق آن فرسوده بود. از يك ديد رمانتيك پيام دوم خرداد اين بود بگذاريد زندگي كنم به معناي معمولي كلمه" / مرتضي مرديها

    آن روزها بچه‌تر از آن بودم كه بدانم معناي آزادي چيست؛ فقط دلخوش بودم به آن پوستري كه از هادي گرفته بودم و ناشيانه روي ديوار اتاقم زده‌بودم. آن روزها بچه‌تر از آن بودم كه بدانم اصلاحات چيست فقط دل خوش به آن تقويم‌هايي بودم كه رويش نوشته بود:"درود بر سه سيد فاطمي". آن روزها بچه‌تر از آن بودم كه دانشگاه بروم تا بدانم دانشگاه بدون چكمه پوشان يعني چه. آن روزها بچه‌تر از آن بودم كه بدانم تلقي فاشيستي از دين چيست. فقط دل‌خوش بودم كه شايد شب با هادي بروم ستاد. آن روزها 9 سالم بيشتر نبود نمي‌دانستم معناي " آستين كوتاه لگد ميان گرده است" يعني چه. آن روزها نمي‌دانستم 20میليون راي به حساب خاتمي يعني چه، بچه بودم ففط دلخوش بودم كه دست مادر شكسته است و قرار است من به جايش بنويسم "سيد محمد خاتمي". 8 سال بعد هم كه بزرگتر شدم بچه‌تر از آن بودم كه بدانم معني اين جمله كه "بعد از من كسي ميايد كه حرف نزند و عمل كند" يعني چه.

اما حالا مي‌دانم آزادي چيست؟ رفرم كدام است. قرائت فاشيستي يعني چه؟ آن هم به مدد به اصطلاح رئيس مثلا محترم به اصطلاح جمهور ...ولي حالا دلم به چه خوش باشد...به آن 4 ترم تعلیق مهدیه یا ستاره‌های فرشاد و سهراب یا زمزمه اخراج 6 استاد دانشکده یا شاید هم خزان مطبوعات...

 دست از سر ما بردارید بگذاريد زندگي كنيم، بگذاريد عشق بورزيم پرسه بزنيم بدون ترس از گشت ارشاد بگذاريد درس بخوانيم به دور از خوف ستاره‌دار شدن، بگذاريد دانشگاه برويم دانشگاهي به دور از عرض اندام چكمه پوشان حزب الله، بگذاريد كتاب بخوانيم بدون شيه شاعر بدون  پوزه‌بند سانسور، بگذاريد آسوده بخوابيم به دوراز غم نان فردا زندگي كنيم به دور ازقیل و قال قدرت و های و هوی حکومت  بگذاريد زندگي كنيم به معناي معمولي كلمه.

 

 

نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 19:36 توسط فرزاد محسن‌پور| |


دل‌ما با شما است اگر بگذارند...


به ۲خرداد سلامی دوباره می‌دهیم:
کاظم‌رحیمی‌نژاد،حمید منشی، حامد زارع،
 اسماعیل حق‌پرست، صدرا جعفر‌پور، عبدالمحمد بابایی، سعیده آرین
و
خانه فرهنگ رستاک(فرزادمحسن‌پور)

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 21:29 توسط |

*مادر به پسرک گفت برو سرکوچه نیم‌کیلو تخم‌مرغ، یک کیلوآرد، یک بسته پودر کاکائو بگیر و بیار...

*اوستا به شاگردش گفت بپا برو بازار چند تا میخ و تخته بگیر و جلدی برگرد.

*استاد به دانشجو گفت لطفا از پارافین یک قالب حجم دار بسازید.

 

انگار که همیشه مدرسه‌اش دیر شده‌است، شتاب آلود است راه رفتنش! "کارگر"،"انقلاب"،"بزرگمهر" هر روز زیر عجله گام هایش می خندند گاهی و البته اندکی با خود است! منظور آنکه با خود و در خود حرف می‌زند تا مجبور نباشد حرف‌های درونش را پیش کسی بریزد. خنده می‌کند و همیشه خندان جلوه می‌دهد. آماده است و حاضر. از همه جا و از همه کس خبر دارد و می‌گیرد و می‌دهد. با خبراست و هماره از بی‌خبری حرف می‌زند.

زندگی روزمره و دنیا ورنگ و تابش را نمی‌خواهد، خود را به دنیایی دیگر حوالت می‌دهد. دنیای به رنگ صفر و یک...

در گذر است و از همه چیز می‌گذرد اما از او نمی‌توان گذشت، از بذل و دقت و حواسی که به آدم دارد و آدمی را گرامی می‌شمرد. مهم نیست اسمش چیست! مهم این است که امروز روز ایجاد موجودی به اسم اوست. اسم او...

 

*مادر کیک را حاضر می‌کند و پسرک نگاه هوسناک خود را نمی‌تواند از آن دور نگهدارد.

*میزهم به دست هنر اوستا فراهم آمده و به رنگی جلا خورده است.

*دانشجوی شیمی هم امتحان عملی‌اش را پس داد و شمع ما فراهم است.

                                                

                                                                                                          تولدش مبارک

                                                                                                          تفاوتش پایدار

                                                                                                          تکاملش همیشه باد             

نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 22:50 توسط |

                                        آخرین نوشته برای خویشتن

 

                            

 

1-(روزگار)

چشم هایش چه هرمونتیکی دارد- رختی که در آن خواب می‌کنم، کنار اتوبان چمران است- "سید جواد طباطبایی" روشنفکر غیر دینی است- «شرق بنقشه» خریده‌ام برای کادوی تولد او که در نیمه بحران به دنیا آمده است- ورژن BP اولترا چقدر زاغارت است- حس وصدق را توضیح دادم برای او که خود اضافه احساس دارد ورژیم باید بگیرد!- از هوش می‌روم- بزرگراه حقانی، چهارراه جهان کودک، جردن، گلشهر، پلاک16- چه گونه‌ای، چه لبی، چه زاویه فکی دارد؛ او که توی تلویزیون است- از باقالی پلو با ماهیچه "ایران تک" توی خیایان ولیعصر نمی‌توان گذشت- گاییدن جامعه ما چه قدر ساده است، نیاز به بولتن و تبلغات ندارد- یک‌نفر نگرانم هست- "هیلاری گلینتون" از "اوباما" پیش افتاده است- "زلف برباد" که می‌خواند هق‌هق می‌زدم- "یک نفر" که مکه رفته است می‌خواهد به‌زور دفترچه خاطراتش را بخوانم- "افرا" اصلا دیالوگ نداشت، "بیضایی" من را یاد "حسین الله‌کرم" انداخت- آفرین به" سهراب "که از خر هم عرفان می‌شنود- به خدا که "فوکو" چپ است، باید عکسش را از روی دیوار برداشت- تاکتون نصیبم نشده که یک روز صبح توی بلوار چمران آش بخورم، آ‌ن‌هم سوسیالیستی- یک‌نفر دپرس است- راه رفتن توی میرداماد، طالقانی، شریعتی سعادت می‌خواهد آقا- حضرت اسماعیل در غیبت است- همه ایرانسل خریده‌اند-جشنواره فیلم فجر تمام شده‌است- 32 روز است که انتظامات دانشگاه تهران ازمن کارت نخواسته است- شورای نجیب نگهبان کشور را نجات داد- رفته به‌ ده، توی گلستان نشسته و هی SMS می‌دهد- شهردار لار دانشجوی نمونه دانشگاه آزاد لار است- همه عاشق می‌شوند-  تبریز، شیراز، لار همه جای ایران سرای من است-  اتوبوس حالت را می‌گیرد- یک نفر همیشه راست می‌گوید.

2-(ماندگار)

یک نفر همیشه راست می‌گوید- تاچه کسی در کنارت نشسته باشد- لار، شیراز، تهران، تبریز همه‌جای ایران سرای من است- همه فکر می‌کنند البته که عاشق شده‌اند- شهردا تهران کاندید ریاست جمهوری 88 است- دلیلی ندارد من جواب SMSهایش را بدهم- تقصیر نانجیبها است که ثبت نام می‌کنند- این سه روزه پدرم درآمده از بس که به آدم و عالم کارت نشان داده‌ام- جشنواره کتاب در راه است- حضرت مهدی هماره ذبح می‌شود- همه فکر می‌کنند باید ایرانسل داشته باشند- حسن‌آباد، توپ‌خانه و پامنار را عشق است- دپرسی مد سال شده از تابستان امسال- اما توفیق نصیبم شد از دور بخندم آ‌‌ن‌هم پوپولیستی- ببین"آنجلیا جولی" چه‌ زیباتر است، عکسش روی دیوار حال می‌آورد- شاملو اما خود را به کری می‌زند تا از خر الهام نگیرد- بی‌خیال عقلانیت و دیالوگ، شب رندان حوزه هنری چیز دیگری است- "یک‌نفر" هنوز محترم است اما تا کافه ونک راه دراز است- حالا به "آه که این طور" گفتن‌هایش می‌خندم- مرگ بر آمریکا- یک‌نفر همچنان دلواپسی می‌کند- به‌تخمت که ایران مباد- از هرچیزمی‌توان گذشتش به وقتش- اما احمدی‌نژاد رئیس جمهور ماست- خیابان شریعتی، بالاتر از پل رومی، کوچه دوم، پلاک8- از خواب می‌پرم، اوکه باید رژیم بگیرد کاش قضاوت نمی‌کرد- بهمن مال انتلکتوئل‌ هاست- شرق بنفشه را به او ندادم چون اصلا به دنیا نیامده، فکر می‌کند که زنده است- "سید علی هاشمیان" هم روشنفکر است هم مداح اهل‌بیت- اتوبان چه‌قدر شلوغ است که امشب هنوز خوابم نگرفته- چشم‌هایش هیچ چیز هم نداشت، زیبا دیدن هم حدی دارد.

3-(یادگار)

قبل‌ترها حافظ می‌گفت:"میان عاشق و معشوق هیج حائل نیست/توخود حجاب خودی حافظ از میان برخیز"، کاش که برمی‌خواست،پریروز حضرت مولانا می‌گفت:"بت من ز در درآمد به مبارکی و شادی/ به مراد دل رسیدم به جهان بی مرادی"، کاش که می‌دانست، دیروز سهراب می‌گفت: "زندگی بعد درختی است به چشم حشره"، کاش خودش را جمع می‌کرد، امروز جناب شاملو می‌گوید:"دست بردار از این میکده سربه سری/ پای بگذار به اون راهی که فکر کنی بهتری"، کاش بگذارم، حتما می‌گذارم.

نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 1:14 توسط حامد زارع| |

عبدالمحمد بابایی: به راستی پشت پرچین‌ چه ‌خبر است؟ در آن‌جا چه می‌گذرد؟ هر از گاهی به پشت پرچین سرکی می‌کشیم و چه بخواهیم و چه نخواهیم زرق و برق دنیای پشت پرچین ما را قلقلک می‌دهد.

«پشت پرچین» داستان دو دنیاست. دنیای جنگلی و دنیای شهری. شاید بتوان گفت که این دو دنیا دنیای قدیم و جدید باشد. دنیای سنت و مدرنیته. مدرنیته‌ای که در شهر خلاصه می‌شود و حد اعلای خواسته‌هایش شده‌است غذا و بس. دنیای غذازده با آدم‌های شکم‌زده. اما این طرف پرچین دنیای پر از مشکلات جنگلی است. دنیای جنگیدن با طبیعت برای به دست آوردن غذا. آن‌چه که در این دنیا حیوانات را کنار هم نگه داشته، ارتباطات خانوادگی است. مفهوم خانواده که به بهترین شکل بین حیوانات معنا می‌یابد. غذا در این طرف و آن طرف پرچین دو معنای متفاوت دارد. در دنیای جنگلی غذا می‌خورند تا زندگی کنند و در دنیای شهری زندگی می‌کنند که غذا بخورند. به خود نگاهی بیاندازید، شما در این طرف پرچین زندگی می‌کنید یا در آن طرف پرچین؟

در دنیای فانتزی کارتون چه حرف‌ها که می‌توان زد. گویی انیمیشن و کارتون هویت خود را از در انحصار کودکان بودن در آورده و تغییر داده‌است. فضای طناز و فانتزی کودکان که این بار گنده‌تر از دهانش حرف زده است.

کارتون «پشت پرچین» را حتماً ببینید. لذت خواهید برد...

 

                       پوستر کارتون پشت پرچین

نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 0:55 توسط | |